بسیم الله الر حمن الر حیم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:53 توسط : توسط رضایی
بسیم الله الر حمن الر حیم
درس آزادى به دنيا داد رفتار حسين
بذر همت در جهان افشاند، افكار حسين
گر ندارى دين به عالم،لااقل آزاده باش
اين كلام نغز مى باشد ز گفتار حسين
مرگ با عزت زعيش در مذلت بهتر است
نغمه اى مى باشد از لعل دربار حسين

سلام دوستای خوبم
عید همتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید


اى كه به عشقت اسير خيل بنى آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند
هر كه غمت را خريد عشرت عالم فروخت
با خبران غمت بى خبر از عالمند
در شكن طرهات بسته دل عالمى است
و آن همه دل بستگان عقده گشاى همند
يوسف مصر بقا در همه عالم توئى
در طلبت مرد و زن آمده با درهمند
تاج سر بوالبشر خاك شهيدان تست
كاين شهدا تا ابد فخر بنى آدمند
در طلب اشك ماست رونق مرآت دل
كاين درر با فروغ پرتو جام جمند
چون به جهان خرمى جز غم روى تو نيست
باده كشان غمت مست شراب غمند
عقد عزاى تو بست سنت اسلام و بس
سلسله كائنات حلقه اين ماتمند
گشت چو در كربلا رايت عشقت بلند
خيل ملك در ركوع پيش لوايت خمند
خاك سر كوى تو زنده كند مرده را
زانكه شهيدان او جمله مسيحا دمند
هر دم از اين كشتگان گر طلبى بذل جان
در قدمت جان فشان با قدمى محكمند
سرّ خداى ازل غيب در اسرار تست
سرّ تو با سرّ حق خود ز ازل توأمند
محرم سرّ حبيب نيست به غير از حبيب
پيك و رسل در ميان محرم و نامحرمند
در غم جسمت «فؤاد» اشك نبارد چرا
كاين قطرات عيون زخم ترا مرهمند
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرهم این راه دوره
سر بده آواز هق هق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
بذار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
مگه می شه یه پرنده
بمونه بی آب و دونه
مگه می شه که قناری
توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم
من همون قناری می شم
که تو بغض و گریه هاشم
میگه میخوام با تو باشم
مگه میشه که ستاره
توی آسمون نباشه
یا گلی به خاطراتم
عطر یاد تو نپاشه
مگه می شه ماهیا رو
بگیریم از آب چشمه
یا گلای باغ عشقو
بذاریم یه عمری تشنه
اگه تو بری ز پیشم
من همون ماهیه می شم
که بدون آب و دریا
میمیرم بی کس و تنها
مگه میشه گلدونا رو
بذاریم تو حسرت آب
یا شب قشنگ عاشق
بمونه بی نور مهتاب
اگه بری ز پیشم
من همون گلدونه می شم
که واسه یه قطره آب
می کشم حسرت توی خواب
با عشق دعا کن
اگر با کلمات دعا می کنی ، واژه هایت را از عشق پر کن
و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن.
وقتی دعا می کنی از ته دل با وی سخن بگو.
به پروردگارت نشان بده که حاضری
تمام وجودت را به پایش قربانی کنی.
راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به
حضرت دوست بگوید.
چراغ دلت را روشن نگه دار!!!!!!!!!
عشق باید ماندگار باشد و شرط پابرجایی اش
این است که دایم به آن نیرو بخشی.
یک چراغ نفتی تا آن زمان روشن می ماند که نفت ،
قطره قطره به آن برسد.
وقتی هیچ نفتی نباشد ، هیچ نوری نیست و
زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید :
" تو را نمی شناسم ".
قطره های نفت چراغ عشق ما چیست؟
چیز هایی مانند لذت بردن از زندگی ، صبر، ساکت بودن،
به درد و دل دیگران گوش دادن و................
خدا را در آن دور دست ها جستجو مکن.او در درون توست.
مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی.
گویند درمان سوز عشق، وصال معشوق است
اما چون عاشق و معشوق
یکی شوند
لفظ عشق می ماند و بس
همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم
و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگی کردن ،
پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست ،
شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم
کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم
و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم
هیچ کس درد مرا درک نکرد
ناله ی سرد مرا درک نکرد
شب پاییزی این شهر غریب
روح شبگرد مرا درک نکرد
بین این مردم بی درد.کسی
وسعت درد مرا درک نکرد
ذهن آیینهی رویایی دوست
چهره ی زرد مرا درک نکرد
: اونكه پشت شيشه شبا سر میذاره
میدونه پنجره بین ما دیواره
از پشت شیشه ها با رنج بی زبونی
میخونه با اشاره حدیث مهربونی حدیث مهربونی
پشت این پنجره های بسته نامهربون
برام از خوبی و از شادی بخون
پشت این پنجره های بسته نامهربون
برام از خوبی و از شادی بخون
صدای گریه هامون،نوای هر شب ماست
تو این شب غریبه،صدای تو آشناست
تو این کویر غربت کسی به فکر ما نیست
به فکر آبی دور به فکر دریاها نیست
گر بخواهم از علی گویم سخن یا علی گفتن دهد یاری به من
چون علی خود جلوه ذات خداست نور حق در ظلمت دلهای ماست
یا علی دستم به دامانت بیا گشته ام محتاج احسانت بیا
من گدای دیدن روی تو ام از گدایان سر کوی توام
یا علی عشق تو من را شیعه کرد قلب سنگم را چونان آیینه کرد
عشق تو زنگار قلبم را زدود طبع شعرم از تو اینک گل نمود
وزن شعر من تو هستی یا علی چونکه معنا می دهی بر هر دلی
شعر من با نام تو سنگین شده ناله ام با یادت آهنگین شده
از طنین ناله های چاه تو چاه کوفه آنکه بشنید آه تو
می رسد هردم به گوشم این صدا کیست آن یاریگر فرزند ما
این نوا آتش به جانم می زند شعله بر عشق نهانم می زند
عهد کردم با تو باشم بعد از این یا که گردم نیست از روی زمین
گویم اینک بر همه خلق جهان قصه قران ناطق با کران
فرق قران را چو دشمن باز کرد آیه ای از خون سخن آغاز کرد
فزت رب الکعبه نازل شد ولی بسته شد قران گویای علی
پند گیر و همچو ما درویش باش حافظ قران عصر خویش باش
آخرین قران بود در عصر ما مهدی صاحب زمان روحی فدا
تنگ غروب نشسته بود
انگار دلش شکسته بود
از همه کس سیر شده بود
چشماشو بازم بسته بود
از دل خونش نمی گفت
که باز دیوونه تر شده
می گفت که روزگار من
مثل چشاش سیاه شده
رویای من تو زندگی
همه اش بهونه می گرفت
بهونه هاش تموم شد و
نگاه شو از چشام گرفت
تا کی میتونی دلت رو سنگ شیاهی بدونی
تا کی میتونی عاشقو مثل عروسک بدونی
* * * * * * * * * * *
اگه باورم نکردی
گوشه ی دستات می موندم
هی نگو بهونه ای نیست
توی این قلب شکستم
که شده زندونی تن
هوای عاشق شدن نیست
هوای عاشق شدن نیست
* * * * * * * * * * *
رویای من تو زندگی
همه اش بهونه می گرفت
بهونه هاش تموم شد و
نگاه شو از چشام گرفت
بهونه هات کاشکی میشد
تا آخر عمرم می موند
نگاه مهربون تو
فقط با چشم من می موند
یه روز سرد خزون تنگ غروب
خسته از آدمهای شهر شلوغ
خسته از نگاه پر درد زمون
از حضور بی نشون حسمون
تو کوچه با اون شب دلواپسی
بی ستاره موندم تو این بی کسی
من میخوام که توی رویام بمونم
تا برات از آرزوهام بخونم
اما با سکوت تلخ این خونه
کوچه بی صداتو یادم میاره
فصل بی دوومه خوشبختیه من
تا همیشه منو تنهام میذاره
تا همیشه منو تنهااااام میذاره
یه روز سرد خزون تنگ غروب
خسته از آدمهای شهر شلوغ
خسته از نگاه پر درد زمون
از حضور بی نشون حسمون
تو کوچه با اون شب دلواپسی
بی ستاره موندم تو این بی کسی
دوباره پیش روم هستی
اگر چه این یه تصویره
اگر چه بی صدا رفتی
صدات برام نمیمیره
تنها ترین من تنها نذار منو تنها سفر نکن این دل شکسته منو دیوونه تر نکن
چشمهای خیس من این چشمه های غم دیوونه توان ای رود مهربون
از روز وصلمون چیزی بگو به من حرفی بزن گلم من کم تحملم
با گریه های تو روزهای شاد م از یاد می برم اما چه فایده میترسم از یاد تو برم
کم گریه کن گلم من کم تحملم
با چشمهای خیس من این چشمه های غم با گریه ی زیاد با خنده های کم
انگار تا ابد با این بهونه ها جای منو توان دیوونه خونه ها
حرفی بزن گلم من کم تحملم
اگه یه روز من رو کنار ساحل دیدی
اگه یه روز من رو تنها توی خونه دیدی
اگه یه روز من رو غمگین دیدی
اگه من رو پیدا نکردی و خواستی من رو ببینی
می تونی آدرس من رو از ستاره های آسمون بپرسی
می تونی به ماه بگی که دلتنگمی
اون پیغام تو رو به من می رسونه
یادت باشه
دوست دارم
مسافر هميشه خسته
نبوده اي كه بشنوي سكوت ساده ي مرا
نيامده اي كه طي كني مسير جاده ي مرا
مني كه در نبودنت هميشه پيرو خسته ام
هزار بار مرده ام كوير دل شكسته ام
كنار جاي خاليت چه غضه ها نخورده ام
چه گريه ها نكرده ام چه رنجها نبرده ام
من مسافر هميشه خسته ام
من كه تا رسيدنت مسافر هميشه ام
شبي كنار ساحلم شبي ميان بيشه ام
بيا بيا بدون تو هميشه غرق هق هقم
بيا ترانه اي بخوان براي قلب عاشقم
هميشه دوست دارمت بهانه ي بهاري ام
تو هم بيا مرا بخوان بگو كه دوست دارمي ام .
تكه اي از قلب من نزد كسي جا مانده است
بي قراري بذر غربت در دلم افشانده است
باغبان مهرباني ها نمي دانم چرا
نوعروس عشق را از باغ رويا خوانده است
برگ برگ دفتر غزل هاي مرا
شعله هاي دوزخ دلواپسي سوزانده است
از همان آغاز اين ققنوس عاشق بي دليل
در دل خاكستر تقدير تنها مانده است
آه گويي كولي پاييز در گوش درخت
نوحه مرگ بهار آرزورا خوانده است
شعراز*** م****
بسم ا... الرحمن الرحیم
اللهم کل ولیک الحجه ابن الحسن
صلواتک علیهم و علی آبائه
فی الهذه الساعه و فی کل الساعه
ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا
و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا
و تمتعه فیها طویلا
برحمتک یا ارحم الرحمین
اين شعر را براي تو مي گويم دريك غروب تشنه تابستان
در نيمه هاي اين ره شوم اغاز در كهنه گوراين غم بي پايان
اينجا ستاره ها همه خاموشند انيجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شكوفه اي گل مريم بي قدرتر ز خار بيابانند
اينجا نشسته بر سر هر راهي ديو دروغ نيرنگ و رياكاري
در اسمان تيره نمي بينم نوري ز صبح روشن بيداري
بگذار تا دوباره شود لبريز چشمان من ز دانه شينم ها
رفتم ز خود كه پرده در اندازم از چهره پاگ
مي خوام اينو بدوني كه من خسته نمي شم
امید وارام عزیز ؟من میترسام که منو قراموش نکوی![]()
شعراز*** م****
شاید این روزهای بارانی آرزوی مسافری باشد
شاید آغوش سبز فروردین سهم مرغ مهاجری باشد
شاید این کوچه ای که دلتنگ است در غروبی شبیه هر شب
من
در فراسوی انتظاری تلخ فکر دیدار عابری باشد
پشت سوسوی چشمهای شما پشت پرچینی از غزلهاتان
بی گمان هر شب خدا باید بار و بندیل زائری باشد
آرزو مانده در دل این شهر روزی از روزهای سبز خدا
در پس این سیاهی مطلق تکه خورشید لاغری باشد
کوله بار غزل ببند ای دوست شوق ماندن در این حوالی نیست
شاید این واژه های بغض آلود توشه راه شاعری باشد
اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...
اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...
تو يعني دستهاي گل را....ز آن سوي افق چيدن..
تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...
تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...
تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...
تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...
تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن...
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي...
همه می گویند ماه زیباست ، اما ندیدم کسی بگوید آری او تنهاست
تنهایی من مثل تنهایی ماه ، گم شدم در لابلای غم ها در شب تار
دل من چون دل مهتاب پر خون ، اما در ظاهر برای دلخوشی گلگون
عابران رهگذر شاد و خندان ، ای کاش کسی عبور می کرد از دل من
تا که شاید شود همدم من
ای دل خونین ، نباش بی تاب دلش مانند توست ، این مهتاب
زندگی به من آموخت ....
بهترین دوست من ،
بهترین دوست من است چون تابحال با او برخورد نداشته ام ..
زندگی به من آموخت
که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند ..
زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست ..
زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم ..
زندگی به من آموخت که
درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است ..
زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند ..
زندگی به من آموخت که کوچکترین برخورد ها
میتواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد ..
زندگی به من آموخت
که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. !
زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !!
زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد
و آن قلب خودم است .. !!
آموخته ام که با اشک میشود غمهارا شست .. !!
چو رخت خویش بر بستم از این خاک
هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود
ولیکن کس ندانست ایـن مـســــــافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني
آخراي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من مي دانم
كه تو از دوري خورشيد چه ها مي بيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چون من
سر راحت ننهادي به سر باليني
هرشب از حسرت ماهي من ويك دامن اشك
تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگرطالع خود در تو توانم ديدن
كه تو هم آينه بخت غبار آگيني
باغبان خار ندامت به جگر مي شكند
برو اي گل كه سزاوار همان گلچيني
ني محزون مگراز تربت فرهاد دميد
كه كند شكوه ز هجران لب شيريني
تو چنين خانه كن و دلشكن اي باد خزان
گر خود انصاف كني مستحق نفريني
كي بر اين كلبه طوفان زده سر خواهي زد
اي پرستو كه پيام آورفرورديني